نمی شنوی؟پنبه ها را بیرون کش
تا صدای غم هایم را بشنوی
نمی بینی؟ نزدیک شو و به چشمانه سرخم نگاه کن
تا اشک های اسیر شده در چشمانم را ببینی
چرا نمی بارم؟قول داده ام بر او هیچ کس اشک هایم را نبیند
احساس نمی کنی؟که من آن مَرده دیروز نیستم؟
نپرس چرا ؟چون دلیلش را باید از او پرسید
ولی منکه از او پرسیدم گفت :تقدیر
گفتم:شاید تقدیر را روزگار می نویسد ولی خود در آن نقشی نداریم؟؟؟؟
با کمی فکر گفت :آری
گفتم:پس بی وفاییت را گردنه تقدیر ننداز
با لبخندی گفت:دیگر تاریخه عشقت به پایان رسید نوبت دیگری ست
تو دیگر برای پرستیدنه من پیر شدی
با تعجب گفتم پرستش؟؟؟؟؟؟؟
گفت:آری مگر جز این بود
که تو خدایت را فراموش کرده بودی و مرا دیوانه وار می پرستیدی؟؟؟
با پشیمانی گفتم:اگر با عشق خدایم را فراموش می کنم
دیگر عاشقی نخواهم کرد
دیگر به چشمانی نگاه نخواهم کرد تا بخواهم برایش بمیرم
دیگر سلامه هر کس را پاسخ نمی گویم
دیگر خدا خدا نمیکنم که کسی به نگاهم آری گوید
و هزاران هزار دیگره دیگر...
می نویسم اگر گریه امانم دهد اگر نگاهی دوباره جانم دهد
می نویسم از شادی اگر غم بگذارد جز غم دلم همدمه دیگری ندارد
می نویسم از بی وفایی های دنیا از دستی که از دستانم شد جدا
می نویسم از نگاهی که سرد شد از سبزیه امیدم که زرد شد
می نویسم هزاران بار که تنها ماندم بار دیگر از عشق جدا ماندم
می نویسم شاید کسی بخواند ناگفته دلم را ننوشته بداند
می نویسم با اندکی اشکه ته کشیده چرا خدا منو با غم و درد آفریده
می نویسم بلکه بسوزد دلی برایم فریاد زدم کسی نشنید صدایم
می نویسم . صدایم به گوشی نرسید بس که نوشتم جوهره قلم خشکید
می نویسم با جوهره قرمزه خونم که بی اون نمی خوام بمونم
می نویسم روزگاره نامرد خداحافظ نفس کشیدن بدونه عشق هرگز